عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود
ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود
عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
او گفت با اجازه بابا ، بله بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود

وقتی که حرف عشق و محبت شروع شد
وقتی در این زمینه روایت شروع شد
تو آمدی مفسر این جمله ها شدی
فی الجمله اینکه با تو حکایت شروع شد
یک ذره با نگاه تو خورشید می شود
با برق چشمهات حرارت شروع شد
تو اولین نتیجه اسلام بوده ای
پس با تو نسل سبز سیادت شروع شد
در صبح روز اول عمر شریف تو
خیل گدا رسید و حاجت شروع شد
استاد درس کل کریمانی عالمی
اول تویی و با تو کرامت شروع شد
تو آمدی که عایشه ها را ادب کنی
جنگ جمل رسید و فتحت شروع شد
این آیه ها بدون شما دل نشین نبود
قران بخوان بگو که تلاوت شروع شد
حیف است از تکاپو طرفی نبسته مردن
یک عمر شب نشینی٬ در شب نشسته مردن
خفاش سان پریدن٬ در تیرگی چه حاصل؟
همچون شهاب باید شب را شکسته مردن
آنجا که ماه سنگ است پای ستاره لنگ است
ماندن قرین ننگ است٬ آنک خجسته مردن!
تکرار٬ ابتذال است٬ خود مایه ملال است
با پای خسته رفتن٬ با پای خسته مردن
هنگام مرگ یاران٬ چشم مرا مبندید
در دین ما حرام است با چشم بسته مردن
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره براشان گریستند
می گفتی٬ ای عزیز :«سترون شده ست خاک»
اینک ببین برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند
دیریست از خود، از خدا، از خلق دورم
با اینهمه در عین بیتابی صبورم
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخههای پیچدرپیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بیتاب نورم
بادا بیفتد سایهی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم
خط میخورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بیتو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگپشتی پیر در لاکم صبورم
آخر دلم با سربلندی میگذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم
در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم
دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم
بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم
سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم
دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم
هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش و مــــاه پــــریوشــم
گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده بــه پیــراهن کـــشم
لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های دلکشـــم
ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار
این کار توست من همه جور تـــو می کشم
تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است٬ لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!
اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو
نمی گریند دل ریشان٬ نمی چرخند درویشان
هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان
رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان
به مرگ زندگی!... من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان
شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظریست
گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نکو مینگرم، حاصل افسانه یکیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست
ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست
گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد
بیوفایی و وفاداری جانانه یکیست
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آرى افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانى که شب است
شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
ای عجب نقطه خال تو به بالاى لب است
یارب این نقطه لب را، که به بالا بنهاد؟
نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن طلب است
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
عشق آن است که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازی است حمال الحطب است
گر صبوحى به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتیام را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم ز خدا«عقل» طلب میکردم
«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت
نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟!
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم
به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد"
باورم بود که قسمت شده با من باشی
روی پیشانی من گرچه نوشتند، نشد
در خیال من و این آینه جاوید شدی
هرچه از خاطره ات آینه دل کند نشد
همه عشق خودش را به تو بخشید دلم
قسمتش ذره ای ازعشق تو هرچند نشد
رفت و آمد شده در آینه اما سوگند
به خدا هیچ نگاهی به تو مانند نشد
گره خوردند به هم بعد تو ابروهایم
بعد تو کشت مرا اخم که لبخند، نشد
با تومی شد به خدایی برسد این شاعر
آخراین بت که شکستیش خداوند نشد
گفته بودند که از یاد دلم خواهی رفت
عاقلان در همه ی طایفه گفتند، نشد!
عفو فرمودی غلام رو سیاه خویش را
گرچه خود هرگز نمی بخشد گناه خویش را
سایه ات را از مدار رو سیاهان بر مدار
ماه از شب برنمی گیرد نگاه خویش را
چشم بر گلدسته ها می دوزم و حس می کنم
کفتری در سینه ام گم کرده راه خویش را
ابر ها در سینه ام تا سر به هم می آورند
می کشم تا توس بغض گاه گاه خویش را
در گذار از گنبدت تنها نه ما، خورشید نیز
برکشد از کاکل زرین کلاه خویش را
تا حدیث نور گفتی، شاعران لب دوختند
آهوان سرمه سا، چشم سیاه خویش را
جز تو شاهی نیست در عالم که گاه بارِ عام
پر کند از خیل خاصان بارگاه خویش را
در خراسان یافتم _ای آن که می گفتی مرا
بر زمین پیدا نخواهی کرد ماه خویش را_
هر که روشن دل تر این جا مستجاب الدعوه تر!
همدم آیینه هایش ساز آه خویش را
شبی با بید می رقصم ، شبی با باد می جنگم
که من چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگم
مرا چون آینه هرکس به کیش خویش پندارد
و الّا من چو مِی با مست و با هشیار یکرنگم
شبی در گوشه ی محراب قدری «ربّنا» خواندم
همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم
اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم
به خاطر بسپریدم دشمنان ! چون «نام من عشق است»
فراموش ام کنید ای دوستان ! من مایه ی ننگم
مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم
آسمان خم شده تا بوسه زند مویش را
ماه دیدست در آیینه او رویش را
تشنه لب آمده آورده به قربانگاهت
گردن عاشق هفتاد و دو آهویش را
لاله با یاد تو از جام تهی می نوشد
چشم نرگس به تو مدیون شده سوسویش را
آسمان مشک به دندان مهی خواهد داد
که زمین پل زده بر دجله دو بازویش را
خنجر و حنجره سرخ تو...وا فریادا
آه ای خاک به ما هم برسان بویش را
ماه در کاسه خون...خون خدا در صحرا
آسمان آمده تا بوسه زند مویش را
کـــــــاش، روزى به سـر کوى توام منزل بود
کــــه در آن شـــــــادى و اندوه، مـــراد دل بود
کـــــــاش، از حلقـه زلفت، گرهى در کف بود
که گـــــــره بـــــازکن عقـــــده هـر مشکل بود
دوش کـــز هجر تو دلْ حالت ظلمتکده داشت
یاد تو، شمـــــع فـــــــروزنــــــده آن محفل بود
دوستـــان مـــىزده و مست و ز هوش افتاده
بى نصیب آنکه در این جمع، چو من عاقل بود
آنکه بشکست همه قید، ظلوم است و جهول
وآنکه از خویش و همه کــون و مکان غافل بود
در بـــر دلشــــدگان، علمْ حجاب است، حجاب
از حجاب آنکه بـرون رفت، بحـــق جاهـــل بود
عاشــــق از شوق به دریاى فنا غوطه ور است
بیخبــــر آنکـــــــه به ظلمتکـــده ساحـــل بود
چــــــون به عشق آمـــدم از حوزه عرفان، دیدم
آنچـــــه خــواندیم و شنیدیم، همه باطل بود
يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا
به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد که اين گونه تواني است مرا
نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يکريز ، اماني است مرا
باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا
چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا
گو بسوزد تنه خشک مرا غم ، که به کف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا
عرق شرم دلم بود که از چشمم ريخت!
ورنه برکشته تو گريه روا نيست مرا
شبی بهانه ی من شو برای بیداری
نگو! دوباره برایم بهانه ای داری
تمام فکر منی و نیامدی حتی
به شب نشینی این خوابهای افکاری
خیال با تو نبودن هنوز هم سخت است
هنوز با همه ی روز های تکراری
مرا ببخش اگر بی اجازه وارد شد
کسی به خانه ی دل از شکاف دیواری!
چه راه سرد و غریبیست راه من بی تو
شبیه مرگ و یا ازدواج اجباری!
نمیشود بروم خسته ام... نمیفهمی؟؟!
چه لذتیست که اینقدر مردم آزاری؟
و حرف آخر من این که تا ابد ممنون.
برای آن همه اشکی که بی تو شد جاری...
کم نامه ی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم گوش برایم بفرست
دارم خفه می شوم در این تنهایی
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست
از دست زمانه تیر باید بخوری
دائم غم ناگزیر باید بخوری
صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست
بچه!تو هنوز شیر باید بخوری
عمری است که مشت بر درم می کوبند
پا بر سر و روی باورم می کوبند
مشتی کلمه مدام از شب تا صبح
انگار که میخ در سرم می کوبند
با حوصله کیف و چمدانم را بست
-انگار که دست و پای جانم را بست-
گفتم که بگویم چقدر دوس...ولی
با بوسه ی محکمی دهانم را بست
بنویس که عشق آخرم باران است
این چتر همیشه بر سرم باران است
بگذار که پاک آبرویم برود
بنویس که دوست دخترم باران است
نه سیب نه گندم است بین من و تو
بین من و تو گم است بین من وتو
این عشق که دیگران از او می گویند
یک سوءتفاهم است بین من و تو
در دور و برم چقدر یخ ریخته اند
بر روی سرم مور و ملخ ریخته اند
در دور و برم پزشک قانونیها
دنبال دلیل و سر نخ ریخته اند
-دیروز غروب من خودم را کشتم-
بر نیمکت شکسته ای در باران
در دست تو چتر بسته ای در باران
باران باران باران باران باران
تنها تنها نشسته ای در باران
لطفن دو سه سطر زندگی قرض بگیر
لای کلمات مرده را درز بگیر
نگذار به مردن دلم بو ببرند
این شاعر مرده را خودت فرض بگیر
برای سید علی میر افضلی
این شعر چه نقش و آب و رنگی شده است
انگار که حک به روی سنگی شده است
بیت لب من به روی بیت لب تو
به به! چه رباعی قشنگی شده است
خورشید نشسته بر در چشمانت
زانو زده در برابر چشمانت
با بار ستار ماه لنگر زده است
در ساحل سبز بندر چشمانت
شب گم شده در سیاهی چشمانت
شد رود ستاره راهی چشمانت
قربان نگاه تو که اقیانوسی
افتاده به تور ماهی چشمانت
می آیی و آب می شود تب هایم
مهتاب تمام می شود شب هایم
لب بر لب تو گذاش...بیدار شدم
طعم گس بوسه می دهد لب هایم
وقتی (به سلامت )است روی لب تو
انگار قیامت است روی لب تو
لب بر لب تو ... دوباره بر می گردم
این بوسه امانت است روی لب تو
انگار که در سرم تکاپویی هست
آشفتگی و شور و هیاهویی هست
چندی است که سخت از خودم می ترسم
در جیب کتم همیشه چاقویی هست
عمری است شبانه روز لبهایت را...
لب باز نکن هنوز لبهایت را...
نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه
بر روی لبم بدوز لبهایت را
من بی تو... مگر...مگر منی بی تو هست
از زندگی بدون تو شستم دست
می خواستم از دست خودم بگریزم
مرگ آمد و بند کفشهایم را بست
برای فرهاد صفریان
با تور دلم زود تو را می گیرم
از خاطره ی رود تو را می گیرم
ای ماهی آبهای روشن ای عشق!
از آب گل آلود تو را می گیرم
در دفتر شعر من صدا پنهان است
یک رود پر از ستاره در جریان است
من در سر خود ابر زیادی دارم
جیب کلمات من پر از باران است
دریا به سرش زده پری می رقصد
ناهید کنار مشتری می رقصد
بانو تو مگر چه کرده ای با عالم
با عشق تو رود بندری می رقصد
تا از لب تو شنید بوسه بوسه
از روی لبم پرید بوسه بوسه
پس کی تو مرا...؟کی تو مرا...؟ کی تو مرا...؟
جانم به لبم رسید بوسه بوسه
عشق آمد و ناگهانی از بوسه نوشت
یک آیه ی آسمانی از بوسه نوشت
با قرمز لبهای قشنگت تا صبح
بر روی لبم رمانی از بوسه نوشت
امروز خراب دیشبم از بوسه
لبریز حرارت و تبم از بوسه
بر روی لبم بدوز لبهایت را
امروز که من لبالبم از بوسه
تا خرخره دفن می کنم شعرم را
در خاطره دفن می کنم شعرم
من شعر برای تو سرودم اما...
و چند سطر موزاییک می کشم رویش
برای عبدالرحیم سعیدی راد
در حق دلم چه کار خوبی کردم
با ماه و ستاره پایکوبی کردم
با بوسه تمام دوستت دارم را
بر روی لب تو خالکوبی کردم
برای سیامک بهرام پرور
می لرزم و ضعف دید دارم دکتر
مجنونم و شکل بید دارم دکتر
لبهای من از تب جنون می سوزند
بوسیدگی شدید دارم دکتر
باد آمد و رخنه کرد در باورها
پاییز وزید در رگ دفترها
بر روی ترانه های من بسته شدند
درها درها درها درها درها
شاید من و تو به هم نباید برسیم
تا نوبت ما هم به سر آید
برسیم
روزی من و تو به هم
خدا می داند
شاید
شاید
شاید
شاید
برسیم
خسته شدم از دست جلیلی که منم
از شاعر هیچ زن ذلیلی که منم
با جادوی عشق کاش گنجشک شوم
بیزارم از این کروکودیلی که منم
زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم
آرامش مرداب مرا ریخت به هم
زیبا تر از آنی که تحمل بکنم
زیبایی ات اعصاب مرا ریخت به هم
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید
باید بروم گور خودم را بکنم
لطفآ دو سه سطر مرگ را کش بدهید
امروز بیا چکامه ات را بنویس
با دست خودت ادامه ات را بنویس
حالا بلدم چطور بازی بکنم
ای عشق! تو فیلم نامه ات را بنویس
یک بار نه صد بار نه هر بار نفهمید
انگار نه انگار... نه! انگار نفهمید
فریاد زدم داد زدم دوستتان دا...
یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید
با الهام از شعری از ساغر شفیعی
سردم شده است و از درون می سوزم
حالا شده کار هر شب و هر روزم
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری
من دکمه ی این قافیه را می دوزم
سی ساله شدم هنوز کودک هستم
هم بازی باد و بادبادک هستم
عاشق بشوم؟ نه! بچه ها منتظرند
من مادر چند کفشدوزک هستم
بیهوده در اضطراب ماندیم همه
در تاب و تب و عذاب ماندیم همه
این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد
عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه
یک عمر به اشتباه دعوا کردیم
شیطان و من و گناه دعوا کردیم
آدم شده بودم و نمی دانستم
عمری سر یک کلاه دعوا کردیم
با دیدن تو دست و دلم می لرزد
زیبایی تو چقدر وحشتناک است
انگار که چاره ای ندارم دیگر
دختر!پدر تو بود چوپان می خواست؟
خوش خط و تمیز و شیک عاشق شده است
افتاده به جیک جیک عاشق شده است
یک قلب کشیده است و تیری در آن
خودکار سیاه بیک عاشق شده است
شب آمده است آه! ماه اینجا نیست
یک شاعر خورشید نگاه اینجا نیست
دریا خفه کرده شاه ماهی ها را
یک ماهی کوچک سیاه اینجا نیست
من این همه از فروغ اگر می گویم
از کاهش بند و یوغ اگر می گویم
حرف دل من خدا وکیلی عشق است
من کور شوم دروغ اگر می گویم!
تا عشق دوید از دهانم بیرون
نام تو کشید از دهانم بیرون
گفتم که به تو حرف دلم را بزنم
یک بوسه پرید از دهانم بیرون
از این همه ابر لوس باران عزیز!
شد چهره ی من عبوس باران عزیز!
خشکید دوباره غنچه ی لبهایم
یک قطره مرا ببوس باران عزیز!
ترکیب (باران عزیز) از وحید امیری است.
یک عمر فقط کهنه و نو شد دل من
در بین زباله ها ولو شد دل من
له گشت به زیر پایتان رهگذران!
در شهر شما پیاده رو شد دل من
دل-بی تو- درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد
من آمده ام که با تو راهی بشوم
آنی که تو از دلم بخواهی بشوم
دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!
می خواهم از این به بعد ماهی بشوم
گیسوی تو قصه ای پر از تعلیق است
جمعی است که حاصلش فقط تفریق است
موهات چلیپایی و ابرو کوفی
خط لب تو چقدر نستعلیق است
پیداست به زور وزن لبخند زده
تا قافیه و ردیف را بند زده
این شعر به سردخانه باید برود
بدجور درون شاعرش گند زده
صید قزل آلا در آمریکا-ریچارد براتیگان
از گردنه های شعر بالا رفتم
بالا بالا بالا بالا رفتم
یک بچه غزل به تور من خورد فقط
ناچار به صید قزل آلا رفتم
امشب شده آن شبی که باید بزنی
این جام لبالبی که باید بزنی
گیرم که نریزد لب تو خونم را
از خون دلم لبی که باید بزنی
بی دغدغه هم چنان تو را می بوسم
بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم
آن قدر به بوسه ی تو محتاجم که
یک قافیه در میان تو را می بوسم
مصراع نخست: من تو را می بوسم
در مصرع بعد هم تو را می بوسم
ایراد ندارد! به کسی چه؟اصلاْ
شعر خودم است من تو را می بوسم
دل می شود از تو قرص با یک بوسه
احوال مرا بپرس با یک بوسه
لبهای تو نسخه ی مرا پیچیدند
صبح و شب و ظهر قرص با یک بوسه
راهم راهم راهم راهم راهم
گم گم گم گم گم گم گم در راهم
من آبروی رباعی ات را بردم
خیام! من از تو معذرت می خواهم!
بگذار که مشکلات را درک کنی
تا لذت کیش و مات را درک کنی
زحمت بکش این پیاز را پوست بگیر
تا فلسفهی حیات را درک کنی
از آتشم و زبانهام گم شده است
از بادم و آشیانهام گم شده است
از آبم و رود، رود سرگردانم
در خاک کلید خانهام گم شده است
او مثل همیشه خوابهایش آبی است
کار من بیچاره ولی بیخوابی است
من گربهی ولگرد خیابان هستم
او گربه ی چاق و چلهی قصابی است
در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست
من از سر شعر دست اگر بردارم
شاید سر راحت به زمین بگذارم
خوابم که نمیبرد به این زودیها
باید دو هزار گرگ را بشمارم
از شعله شعر من زبان میسوزد
حرفی بزنم اگر، دهان میسوزد
چندیست سرم لانه ققنوسان است
بالی بتکانم آسمان میسوزد
اسبی که به روی قالی خانهی ماست
در تاخت و تاز خالی خانهی ماست
آن گاو که در تابلو نقاشی است
خوشبختتر از اهالی خانهی ماست!
با سرعت بیمهار واگن هایش
با لشکر بیشمار واگن هایش
از دور قطار زندگی می آید
تنهایی و مرگ، بار واگنهایش
زنبیل پر از ترانه در دستش بود
یک نامه ی عاشقانه در دستش بود
ختم صلوات داشت باران انگار
تسبیح هزار دانه در دستش بود
نمی شود که مرا در خودم رها بکنی
و بعد با همه بنشینی ادعا بکنی
که عاشق منی و حاضری به خاطر من
هزار بار صمیمانه جان فدا بکنی
از آن طرف ته قلبت اگر که دست دهد
بنای عشق رقیب مرا به پا بکنی
شکست پشت من از بار بی وفایی تو
نخواستی با من عاشقانه تا بکنی
من از قبیله دردم چگونه می خواهی
که حق عشق اصیل مرا ادا بکنی؟
دوباره فرصت جبران گرفته ای از من
که بلکه این گره را عاشقانه وا بکنی
قبول! قلب مرا باز هم نشانه بگیر
اگر خطا بکنی وای اگر خطا بکنی
علی بهمنی
نشسته اند ملخ هایِ شکّ به برگِ یقینم
ببین چه زرد مرا می جوند - سبزترینم
ببین چگونه مرا ابر کرد - خاطره هایی -
که در یکایکِ شان می شد آفتاب ببینم
شکستنی شده ام اعتراف می کنم اما
ز جنس شیشه ی عمرِ توام مَزن به زمینم
برای پَر زدن از تو خوشا مرامِ عقابان
کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟
* *
نمی رسند به هم دستِ اشتیاق تو و من
که تو همیشه همانی که من همیشه همینم
علی بهمنی
در این زمانه یِ بی های و هویِ لال پرست
خوشا به حالِ کلاغانِ قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباورِ خیال پرست؟
به شب نشینیِ خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهیِ زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پایِ هرزه علفهایِ باغِ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست
کمالِ دار برای منِ کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگیِ نامردم زوال پرست
قیصر امین پور
فرزندم!
رویای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
-حتی برادران عزیزت-
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره دیگر
تعبیر خواب های تو را
روشن کند
ای کاش...!
مهدی مظاهری
من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!
چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی
مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش
که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی
نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!
...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی
نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...
قیصر امین پور
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند
نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
مهدی جهاندار
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نیامدی
حامد حسین خانی
بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی
صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی
به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی
بیابانها به گرد کوهها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی
تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود
ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی
بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی، خدا سهم منابر می شود روزی
چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی
سمند نور، زلف تیرگی ها را برآشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی
تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی
در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی